تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers خودمونی
 

خودمونی

 
 

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

 
 
غزل
غزل

توی یکی از روزهای قشنگ پاییز برای همیشه ماله هم شدیم

 

 

پیوند ها

خانم گلی

می می جونم

پاییز بهار زمستون

چه دورنم تنهاست

گوش مروارید

پشت لحظه ها

تبسم جون

ملیکا جونم

آلیس جونم

لیندا جون

گل من بخند

مهربانو جون

دخملي جون

رزا جون

هاله جون

بانو جونم (سرزمینهای شمالی)

عاشقانه هاي همسرانه*الهه خانمي*

خونه نارنجدونه

اشپزانلاين

ترا بخاطر خاطره ها دوست مي دارم*الهه جون*

پرنده جونم

دنياي ليلي

عاشقانه هاي من و عسليم

نی نی سایت

مهتاب جونم

دلها به ياد خدا آرام ميگيرد

مستانه خانمي

دكتر وين داير

حسني عزيزم

سيندخت جون

کدبانو

عسلي و اقاي همسر

رازهاي دلارام

مليحه جون

دزي جون

ساناز جون

مجي جون

بهناز جون

دردونه جون

ازي جون

شهرزاد جون

سحربانو جون

تنبل خونه شاه عباسی

رزا منتظمی

یک وبلاگ خوشمزه

روی میز اشپزخانه

سفره خونه

گالری عروس شاهدخت

رنگین کمان

شک لات عس لی

بر سر خوان هنر

مامی سایت

اشپزخونه ما

 

مطالب اخير

یک هفته

8

شمارش معکوس9

11

یک هفته و 5 روز

یک هفته و 6 روز

فقط دو هفته

17

20

فقط 3 هفته

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

یک هفته

دوستایییییییییییییییییی خیلی خوبم ممنونم از همتون واقعا بهم لطف دارین

بی خیاللللللللللللللللللل میشویمممممممممممممم میخوام بی خیاله همه چیز بشم و سرخوش بشم و یک عالمه شادی کنمممم نا سلامتی عروسماااااااااااااااااا عروس باید شنگول باشه

پس گوشم و چشممو روی همه چیز میبندموووووو فقط لبخند میزنم به همه و همه چیز عالیه نه

من یک عروسه شادم هوراااااااااا و همه چیز در نهایت خوبی و خوشی و به بهترین نحو برگزار میشه

fiesta.gif : 57 par 30 pixels. hi5.gif : 62 par 43 pixels.

....................................................

فقط یک هفته مونده تا یکی شدنمون و شروع زندگی مشترک زیر یک سقف یکی شدن در تمامه مسائل

خوبو بد در خوشیا و ناخوشیا خدایا خودت توانه این همراهی رو بده بهمون

دیروز با خواهر شوهری دمه محله کارش قرار گذاشتیم و رفتیم به سمته پرو لباس کلی توی ترافیک موندیم ولی خب انقدر حرف زدیم متوجه نشدیم

وقتی رسیدیم ج م هوری رفتیم از ماد*ام گ ن و سوتی خریدیم بعدش رفتیم به سمته پرو

لباسمو پوشیدم واییییییییییییییییی چه پفی داشت خیلی با مزه شده بود البته فقط تاپ و دامنه ساده بود روش کاری نکرده بود چون میخواست ببینه چه جوریه فهمیدیم که نه س*وتی لازم دارم نه گ*ن ای بابا گفتم ایراد نداره میذارم برای لباس پاتخ*تی تورمم سفارش دادم و اومدیمممممممم

رفتیم توی پاس*اژ کلی لباس دیدیم کلی هم یخ زدیم باقالی  خوردیمو راه افتادیم به سمته خونه البته با مترو قرار بود با مترو تا یک جایی بریم بعدش برادرشوهری بیاد دنبالمون که فهمیدیم نمیاد منم گفتم بی خیال خودمون میریم خلاصه که رفتیم خونه شوشواینا هنوز نرسیده برادرشوهری یک چیزی گفت که به تصمیمه اولو گرفتم اگه بمیرمم نمیخوام اون برام کاری بکنه

شام خوردیم حرف زدیم مامان جاری تغییری نکرده عموی شوشو هم عمل کرده و حالش بده یعنی درد داره

برگشتنی هم به شوشو گفتم که دیگه نمیخوام اگه جایی بودم  برادرشوهری بیاد دنبالم هر کاری کرد نگفتم چی گفته فقط گفتم اینجوری راحتترم

...................................................

هنوز اینه شمدون و سرویسو پیرهن برای شوشوو لباس ریز من مونده که همین روزا میریم بخریم

جمعه هم احتمالا میان دیدنه ج ه و من اماده این مهمونی میشم و سعی میکنم حالا که قراره برگزار بشه به بهترین شکل ممکن برگزار بشه hugsmile1.gif : 45 par 24 pixels. میخوام به همه خوش بگذره

در مورد دسته گلم نمیخوام فقط رز باشه حالا باید برم مدله رو از توی گل فروشیه ببینم انتخاب کنم

راستی میخواستیم بریم شمال برای ماه عسل ولی همه جا برف و بارونو سیله چکار کنیم کجا بریم به نظرتون که هزینشم زیاد نشه

شهرزاد جونم خیلی خیلی دوست دارمممممممممممم

دوشنبه 2 آذر1388 |

 

8

دوستای گلم از محبتتون ممنونم خیلی دارم سعی میکنم که اروم باشم ولی خب نمیذارن

فکر میکردم تنها دل شکستگی که ممکنه پیش بیاد از طرف خانواده همسرم هست نمیدونستم مادرخودمم هم دلمو میشکنه دیشب خیلی حالم بد بود خیلی گریه کردمممممممم واقعا صدای شکستنه دلمو شنیدم نمیدونم چی بگم انگار اتیش گرفتم خورد شدم و تموم شد رفت

این روزها میگذره و تنها خاطراتش باقی میمونه و منی که  دلمو شکستن با یک حرف

دیگه چیزی در این مورد نمینویسم

دیروز رفتم می*کرو در*م بد نبود احساس میکنم پوستم خوب شده البته الان نمیشه قضاوت کرد چون تازست و تازه پوست اندازم شروع میشه توی این هفته ولی خیلی میسوخت خیلییییییییی با کرم و کمپرس اب سرد خوب شد

دیگه اینکه امروزم وقت پرو لباس دارم امیدوارم خوب شده باشه

چقدر هوا سرد شده نه ؟

خب پس گل نرگ*س*و بی خیال میشم ولی خیلی میدوستمش ؟

اینو ببینین http://aroosfa.blogfa.com/post-491.aspx گل ن ر گس داره

یکشنبه 1 آذر1388 |

 

شمارش معکوس9

بلهههههههه دوستای گلم شمارش معکوس شروع شده

این هفته اخرین هفته نامزدیمون هست و از هفته های بعد زندگی مشترکمون شروع میشه انشا...

نمیدونم این بلاگفا چش شده بود از صبح قاطی کرده

اگه فکر میکنن خاله پ ری اومدنننننن سخت در اشتباهین

خب از کارهای این دو روز بگم ۵ شنبه رفتم رنگ کردم فکر کنم قهوایی شده ولی توی نور خیلی روشن میشه میخوام یکی دو روز نشورم البته دیروز فقط یکبار نرم کننده زدم توی ارایشگاه دیدم یک جور بدی شدم انگار زودی زنگ زدممم به شوشو که من خیلی موهام روشن شدهو اینا شوشو هم داشت میرفت خونه ولی خیلی سریع خودشو رسوند به من و گفت خوب شدی ولی خودم فکر میکنم ان ش رلی شدم نمیدوم والاااااااااا

بعدش من رفتم خونه و ناهار خوردمو بابا اینا هم اماده شدن که برن یک سری کارت بدن منو دادشی هم اماده رفتن برای خرید کت و شلوار با شوشو شدیم ساعت فکر کنم ۴.۳۰ رسیدیم و هر چی گشتیم چیز مناسبی پیدا نکردیم تا اینکه یکدفعه یک کت و شلوار خوشگل پیدا کردیم برای دادشی و همونو خریدددددددد خیلی نازه بعدش من خیلی گشنم شد رفتیم باقالی خوردیم و همچنان گشتیم ولییییییییی برای شوشو چیزی پیدا نکردیم فقط یک کتو شلور شوشو پوشید که خیلی ناز شد دقیقا داماد شده بود ولی سر قیمت توافق نکردو اومد بیرون هر چی گفتم بابا بگیر پولش مهم نیست قبول نکرد رفتیم سمته جم ه وری اونجا هم هیچییییییییی فقط یک پلیور برای شوشو و بابایی گرفتیم یک تونیک بافتی هم برای من بعدش رفتیم ولیع*صرر اونجا یک کت و شلوار خیلی ناز پیدا کردیم ولی به نظرم بدرد مجلس های خیلی خاص میخورد به نظرم اون یکی  خیلی شک تر میکرد شوشو رو یک جورایی حسه دامادی داشت توی اون لباس

خلاصه خسته و کوفته و گشنه و سرما زده ساعت ۹.۳۰ رسیدیم خونه و چون کسی خونه نبود یکذره خرت و پرت خریدیم و سریع یک شامی درست کردیمو خوردیمممممم بعدش چایی دم کردم و شوشو رفت انقدرررررررررررر خسته بودم حال نداشتم از جام پاشم

جمعه هم رفتم حموم دوباره موهامو چک کردم تقریبا میشه گفت خرمایی شده ولی قهوایییش زیاده

خودمم نفهمیدم چه رنگی شده

زنگیدم به شوشو و بیدارش کردم البته ساعت ۱۱ خودمم خیلی خسته بودم ولی دیگه باید میخریدیم و شوشو هم ساعت ۱۲ اومدو دوباره راهی شدیم و شوشو همون مشکی رو خرید البته سرمه ایی مایل به مشکیه قرار شد دمپاشو درست کنه یک ۲۰ دقیقه ایی طول میکشید اومدیم بیرون از مغازه و گفتیم بریم توی ماشین

همینجوری داشتیم راه میرفتیم که موبایله شوشو زنگید مامانش بود فهمیدیم مامان جاری بزرگه بیمارستانهههههههههه و حالششششش خیلی بده البته یک ۱۰ روز ی هست بیمارستانه وبه کسی نگفتن نمیخواستن کسی ناراحت بشه و اینکه اگه یک وقت اتفاقی افتاد عروسی بهم بخوره ولی خب اتفاقی شد که فهمیدن

خلاصههه ما هم کلییییی حالمون گرفته شد من واقعا ناراحت شدم کلیییییی هم به شوشو غر زدم که بهتر بود همون ۱۲ اب*ان گرفته بودیم و هی گفتی الان نه نمیشه پولمون کمهههه خب الان هم کمه چه فرقی کرده اگه اتفاقی بیافته تقصیره توووووووو

شوشو رفت کت و شلورشو بگیره منم نشستم توی ماشین واقعا حالم بد شد شوشو اومد گفتم پس بریم با مامانت ملاقات خلاصه رسیدیم خونه شوشواینا ناهار خوردیمو با خواهرشوهری و مامان شوشو و شوشو رفتیم ملاقاتتتتتتتتتتت واییییییییی خیلیییییییییی حالش بده با اکسیزن زندست یعنی با دستگاه زندست جاری و برادرشوهری اومدن جاری نتونست بمونه گریه کرد رفت منم دنبالش رفتم و دلداریش دادم ولی خودمم باهاش گریه کردم واقعا دیدنش توی تخت با اون حالتتتت

جاری گفت رفته بودن لباس بگیرن برای عروسی که زنگ زدن و گفتن حاله مامانش بد شده و اوردنش بیمارستان گفت نمیخواستیم براتون تلخ بشه این روزا

بابای شوشو و برادرشوهر وسطی هم اومدن

خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم خونه شوشواینا جاری اینا یکذره نشستن بعدش رفتن بعدش مامان شوشو گفت برادرشوهری بزرگه گفته کارتا رو پخش کنید و این دخترم گناه داره وسایلش چیدست اگه اتفاقی افتاد عروسی رو بگیرین

اونجا بود که فهمیدم هنوززززززز تعداد مهمونهاشون معلوم نیست هنوز هیچ کارتی ننوشتن ای خداااااااااااااااا دنیا روی سرم خراب شد انقدر بی خیال البته خیلی گرفتار بودن

عموی شوشو که قرار بود شیرنی هارو برامون بگیره با کارگرش دعواش میشه کارگره هم میزنه عموه رو ناقص میکنه یعنی مهرهای کمرش شکسته و یکشنبه عمل داره اینجاست که میگن هر دو از این باغ بری میرسیدددددددددددددد چون عموی بزرگشون هم بوده همش درگیره کارهاش بودن مهمون هم داشتن

خلاصه که کلییییییییی بهم ریختم از طرفی نگرانم غذا هستم نگرانه تعداد مهمونها وای

اهااااااا صحبت تعداد مهمونها شد از من پرسیدن گفتم ۱۶۳ گفتنننننن وای چه زیاد دیدم اینجوریه به مامان شوشو گفتم من به شوشو خیلی گفتم که بهتره در مورد تعداد مهمونهای صحبت باید بشه و ما هم بدونیم چقدر باید بگیم حتی موقعه کارت گرفتن هم گفتم وقتی تعداد رو نمیدونی کارت رو چه جوری سفارش میدی که به حرفم گوش نکرد گفت ماله ما کمهههه اونم گفت نه بابا مهم نیست

خیلی حالم گرفته بود واقعا شام خوردیمو برادرشوهری وسطی رو رسوندیم یکذره در مورد عروسی صحبت کردیم گفتم همه از عروسو دامادتوقع دارن شماها مواظب مراسم باشین غذا کم نیاداونم گفت که میدونم چی میگین هر کی یک چیزی میگه ولی هر کی هر چی گفت شماها بگین باشه ولی کار خودتونو انجا بدین

بعدش صحبت سر برادرشوهری کوچیکه شد که میخواد م *ش* ر*و *ب بیاره سالن ولی من گفتم چون یک جای دولتی اینکارو نکنین خیلییییییییییی بد میشه و برخورد بدی میکنن نمیدونم چرا نمیفهمههههههه حالا اونجاا ننخورین چی میشه بعدش بخورین برادرشوهری وسطی هم گفت اون نیاره هیچ کس نمیاره ای خدااااااااااااااااا خداروشکر فامیلهای من اهلش نیستن اگرم باشن حداقل رعایت میکنن

خلاصه که کلیییییییی اعصابم خورد شده بعدش رفتیم کارته دوستمو دادیم توی راه خییلللللللللی با شوشو حرف زدم در مورد غذا مهمونا اونم کلی دلداریم داد خدایا خودت کمکمون کن

ظهر میرم برای می*کرو

دعا کنید براموننننننننن

شنبه 30 آبان1388 |

 

11

خب اینم اخرین ۵شنبه ایی هست که از خونه ماماننینا میام سرکار از هفته های بعد باید از خونه خودم بیام سرکار البته یک هفته در میون تعطیلیم

دیشبب عمومینا اومدن خونمون و کارتشونو دادیم و زن عموم هم چند تا پارچه خوشگل برای خشک کردن ظرفا برام اورده بود و چند تا دستگیره قلاب بافیییییییی خیلییییییییی ناز خیلی خوشم اومد

یک سری هارو حذف کردیم و یک سری رو اضافه کردیم مهمونهای ما زیاد تر از شوشواینا هستن خیلی هارو نتونستیم دعوت کنیم ویک جورایی بد شد خب دو تا از دوستایی خودمم نتونستم دعوت کنم  البته رفت و امدمون از خیلی وقت پیش قطع شده ولی خب بالاخره و تنهاغریبه های مجلسمون همکارهای من هستن واقعا خیلی سخته ادم نمیدونه چکار کنه

عمواینا شام خوردن رفتن بعدش مامان چمدونهاش رو باز کرد منم صاحب یک رومیزی خیلی ناز و یک ساعت کوچولو که به یک کفش چسبیده و جوراب بافتنی شددددددددم

امروزم میرم رنگ میکنم بالاخره یک چیزیییییی میشه دیگه

فعلاااااااااا همینا

اخر هفته خوبی داشته باشین

پنجشنبه 28 آبان1388 |

 

یک هفته و 5 روز

دیگه چیزی نمونده و شماره معکوس شروع میشه

در مورد ق رص باید بگم که بی خیال شدم اگه تا امشب خاله  پ ری نیومد فردا میرم رنگ میکنم فقط کمتر موهامو میشورم که رنگش زیاد روشن نشه فکر میکنم این بهترین راه حله چون نمیخوام بدنم بهم بریزه بی خیالللللللللل

دیروز مامان اشپزخونهرو بهم ریخته بود و داشت تمیز میکرد بعدش لباسهای تو کمد رو که مربوط به من بود دراورد و با یک سری ترش*ی و مر*با و  ژل*ه شکلات و تخم مرغ و اینا بردیم خونه من البته بعد شام مامانینا از خونه خیلی خوششون اومد چون وسیله ها چیده شده و خوشگل شده

بعدشم اومدیم خونه و فهمیدیم عموم زنگ زده و امشب مهمون داریم این زن عموی من خیلی فضوله ولی خب بی خیال

پخش کردنه کارتها هم میمونه برای هفته بعد از دوستمم ادرس گرفتم که براش ببرم

احتمالا جمعه هم میریم برای انتخاب دسته گل*و و مدل گ*ل

دیشبببببببببب کلی با شوشو حرف زدم هر چی توی دلم بود ریختم بیرون دیگه چیزی نمونده و راحت شدم

برای ما ه عسل هم میریم شم*اللللللل یک هت*ل اپارت*مان که رو به دریاستتتتتتتتت منم عشقه دریاااااااااااا دیگه فعلا همین

.......................................................

مامانم انقدر حواسش پرت بوده دیروز قورمه سبزی درست کرده ولی یادش رفته لوبیا بریزه الهی قربونش برم همه حواسش پیشه عروسیه و پدربزرگم

همممممش دارم دعا میکنم عروسیمون به خوبی برگزار بشه و اتفاقی نیافته

......................................................

یک چیز دیگه اینکه هرکی هر وقت دوست داشته باشه نظر و کامنت میذاره دلیلی نداره اینجا به کسی توهین بشه مهم اینه که دوستای خوبی دارم که همیشه مثله یک خواهر کمک و راهنماییم کردن پس دیگه نبینم از این جور کامنتا داشته باشمااااااااااا

بارونه  امروزوووووووووو دیدین وای منکه عاشقه باورنم هوا خیلی عالیه

.......................................

راستی به نظرتون رن*گ مو*ی شک*لا*تی تی*ره چه شکلی میشه خوبه خوشگل میشه

چهارشنبه 27 آبان1388 |

 

یک هفته و 6 روز

سلام دوستای نازنیممممممممم چطورید خوبید از محبتهای همتون ممنونم

 

دیروز کار خاصی نکردم فقط شوشو اومد دنبالمو و یک سری وسیله بردیم و یک سری هم که مربوط به حنا ب ند ون بود اوردیم البته مفصل نیست برنامه همین خوردمون هستیم ولی مامان میخواد نشون بده

توی راه کلیییییییییییی حرف زدیم و من راحت شدم رسیدیم یکذره جمع و جور کردیم زنگ زدیم برامون چیزبرگر بیارن جالب این بود که پول هم زیاد نداشتیم فقط ۱۰۰۰ تومن موند بعدش هم برگشتیم و من رفتم دوش گرفتم کرم زدم به صورتم و حرف زدیمو فیلم دیدیم واقعاااااااا این غم نو* ا*ز ان چقدر مزخرف بودددددددددد ولی عاشقه شم*س الع*ماره بودم خیلی قشنگ بود چقدر از دس*ته گل قر*مز عرو*س خانم خوشم اومدددددددد خیلی شیک بود به نظرم شاید اینجوری کردیم دسته گ*ل رو به نظرتون خوب میشه ؟

دیگه یکذره با شوشو حرفیدم و میدونم پوله موبایلمو سر به فلک میزنه این ماه

بعدشم لا لااااااااا نمیدونم چرا دیشب خوب نخوابیدم با سر درد هم صبح پاشدم

امروزم کارت همکارامو دادم

.......................................

دیگه نسبت به خونه حسه بدی ندارم وقتی میرم توش انگار چند ساله اونجا بودم خداروشکر احساسه دلتنگیم تموم شد احساسه غریبی نمیکنم

هنوز خاله پ ری نیومده نمیدونم گیر کردم میخوام موهامو رنگ کنم میشه کاری کرد این پر *ی خانم زودتر بیاد البته بدونه ضرر باشه

برایییییییییییی همه اروزی خوشبختی و ارامش میکنم

پی نوشت : ببخشید من ناشیم میشه بگید چه جوری قرصو بخورم ؟ از الان بخورم ؟

سه شنبه 26 آبان1388 |

 

فقط دو هفته

۱۶ و ۱۵

این پستمو دیروز نوشتم ولی هر کاری کردم نتونستم اپ کنم

دیروز رفتم پاکسازی و صورتم کلی تمیز شد

سلامممممممم دوستای نازنینم

 

اول از همه در مورد عکس بگم که چشم براتون میذارم باید کابله موبایلمو بیارم بعد براتون بذارم بعدشم یک روزی باشه که اقای مدیر عامل نباشن یک عالمه هم عکس گرفتم که حتما براتون بذارم

دیروز از سرکار که رفتم خونه اندازه این چند وقت که ناهار نمیاوردمو غذا کم خورده بودم غذا خوردممممم حتما لباس عروس اندازم ممیشه بی خیال نههههههههه

خب عرض کنم که دلتنگی و اون حسابی بد فعلا نیومده سراغم خداروشکر راستی خاله پری هم همچینان در حاله ناز کردن میباشن ای خدا دوست ندارم وسط عروسی همش نگرانه لباسم باشم خودت یک کاریش بکن

شوشو دیروز گفت بریم به بابابزرگم سر بزنیم که گفتم باشه عصری هم رفته بودن دکتر وقتی رفتم خونه بعد از استراحت رفتم دوتا ابمیوه گرفتم و با مامان رفتیم بیرون مامان برای خودش کفشو کیف خیلی خوشگل خرید منم صاحب یک عدد بلوز زرد خوشگل شدم و رفتیم برای خونه اباژور و دوتا گلدون گرفتیم که شد ۳۸ تومن با شوشو هم بیرون قرار گذاشته بودیم اونم رسید و رفتیم شیرینی هم خریدیم و راهی خونه داییم شدیم

ساعت ۹ بود فکر کنم رسیدیم تقریبا بهتر شده ولی خب میشه گفت امیدی نیست عمر دسته خداست انشاا... همیشه همه پدرو مادرا  سالمو سرحال باشن بابا بزگی درد داره و این خیلی اذیتش میکنه دیشب خیلی ناراحت شدم ولی کاری از دسته کسی برنمیاد فقط امیدوارم تا عروسی بهتر بشن

ساعت ۱۰.۳۰ اومدیم خونه و شوشو هم رفت مامان چادرنمازمو و جانمازه منو که از مش هد گرفته بود برام توی ترمه پیچید برای شوشو هم توی یک پارچه دیگه گذاشت قرار شد بقیه وسایلم بریم بیاریم

بعدشم شوشو زنگید و باهم حرف زدیم این قومه شوهر ول کن جهاز ندیدن نیستن منم دیدم برای چی الکی حرص بخورم بذار بیان ببینن منم به بهترین نحو تزئین میکنم همه چیزو ولی اونجور که خودم راحتم نه برای خوشایند کسی چرا باید طبق اون چیزی که دیگران دوست دارن زندگی کنم ؟

شوشو هم گیر داده که موکت اتاق خوابو برداریم یکذره کهنست دیدم اتاق خواب باید موکت باشه بهتره گفتم بذار موکتشو عوض کنیم اونم قبول کرده

خلاصه احتمالا هفته دیگه برنامه جهاز دیدن هست البته هنوز به مامانم نگفتم ببینم چی میشه

 

خیلی خیلی محتاجه دعاهای همتون هستم

دوشنبه 25 آبان1388 |

 

17

سلام دوست جونای خوبممممممم

خوبید خوشید خب فقط ۱۷ روز موندهه تا یکی شدنمون و من از استرسم کم شده خداروشکر اونم بخاطر چیدنه خونه عشقمونههههه که خیلی ناز شده ۵شنبه خونه بودم شوشو ساعت ۲.۳۰ اومد خونمون و کارتهارو هم اورده بوددددددد خیلی ناز شده بود یادم رفت عکس بگیرم بعدشم تندی ناهار خورد و رفتیم پیشه به سوی خونه داییش تا ماشنی بگیریم و بریم سراغه مبلا یکذره خونه داییش معطل شدیم بعدشم رفتیم سمته مبلا البته دادشیمم بود خلاصه که مبلارو رگفتیم و راه افتادیم سمته خونمون

وسطه راهم برادرشوهری هم زنگ میزد که ببینه رسیدیم یا نه تقریبا با هم رسیدیم مادرشوهری و خواهر شوهری کوچیکه هم بودن با کمکه همدیگه وسایلو اوردیم بالااااااا فقط شیشه میز شکست

همه رو چیدیم البته بیشتر خواهر شوهری کمک کرد تخت وصل شد مبلا چیده شد وایییییییی تازه رنگ و بوی عشقو میشد حس کرد ولی خیلی خسته شدیم بعدش مادرشوهری اصرار که بریم ساندویجی چیزی بگیریم که گشنمون نشه و از حال نریم اخرش هم من به موضوع خاتمه دادم و به شوشو گفتم برو دوتا پیتزا بگیر و برادرشوهری و دادشی رفتن و دوتا پیتزا گرفتن و اومدن همگی خوردیم

بعدش دوباره چیدن شروع شد خواهر شوهری بوفه رو چید و لی به نظرم خیلی شلوغ شد خوشگل شد ولی شلوغ شد روتختی هم گذاشته شد خلاصه که همه چیز جمع و جور شد مشغوله کار بودیم که برادرشوهری بزرگه و بابای شوشو اومدن

از کار برادرشوهری بزرگه خوشم نیومد که همه جا سرک کشید و مادرشوهری در کابینتهارو باز کرد بهش نشون داد ولی بیخیال شدم و سعی کردم اروم باشم بیشتر خندم گرفته بود اخه مادرشوهری برام گفته بود که موقع دیدن جهاز جاری بزرگه حتی در کابینتهارو هم باز نکرده ولی حالااااااااااااااا بی خیال

یکذره نشستن و بعدش ما فهمیدیم ای داد بی داد کلید نداریم بریم خونه و ساعت ۱۰ شبه و خواهریا میخوابن مادرشوهری هم گفت چون دادشیم ممکنه روش نشه شامو برامون میاره همینجا بعدش شوشو گفت دادشی با برادرشوهری برن و کلید بیارن و همینطورم شد رفتن من و خواهرشوهری و شوشو موندیم خواهرشوهری کفو تی کشید و جمع و جور کرد منم دیگه ناییییی هیچ کارو نداشتم منتظر برادرشوهری موندیمو شوشو هم هی میگفت بیا موکت اتاقو برداریم منم هییییییی گفتم بابا تمیز کردنش سخته نمیشه خلاصه فعلا من موفق شدم البته موکتش یک جوریه شایدم برداشتیمش

ساعت ۱۱.۳۰ شام خوردیم و چایی و یکذره حرف زدیمو دیگه خداحافظی کردیم خیلیییییییی خسته شدیم نمیدونم چند خوابم برد ولی ۱۰ صبح پاشدم با خواهری رفتیم بیرون بعدش چمدونهای لوازم ارایشه خودمو شوشورو با یک چمدونه دیگه لباسامو ورداشتیم و رفتیم خونه خودم اونهارو هم چیدیم بعدش خواهریا رفتن منم منتظر شوشو شدم

شوشو هم اومد کلییییییییییی عشقولانه شدیم و بعدش کارتای اونهارو دادم به شوشو بعدش راه افتادیم سمته خونه ما واییییییییییی من دیشب خیلی غذا خوردم یعنی در حد انفجارررررررررررر

اینم از خونمون دیگه مثله اول احساسه دلتنگی نمیکنم فکر نمیکردم از بین بره ولی وقتی چیده شده خونمون رنگ و بوش عوض شده خیلی خوشحالم

................................................

از پدربزرگم بگم که حالش خوب نیست درد داره  ضعیف شده خیلی ناراحتم روحیشم از دست داده امیدوارم تا عروسی خوب بشه و بتونه بیاد شوشو گفت اگه خوب نشد نتونست بیاد اول میریم پیشه بابابزرگت الهی قربونت برم

.................................................

مامانو خالمم پنجشنبه جمعه رفتن ط ا ل قون تا خونه مامان بزرگمو تمیز کنن چون خیلی سریع اومده بودن و لباسو داروهاشونم نیاورده بودن

................................................

راستی خاله پری هم نیومده نمیدونم این هفته برم رنگ کنم یا نه ؟

چیزایی که مونده لوستر و میز تی وی و گلدونو اباژوره و اینه شمعدون و کت و شلوار شوشو با کفشش

اگه خدا بخواد انشاا... توی این هفته کارتهارو پخش میکنیم

محتاجه دعایییییییییییییی همتون هستم

 

شنبه 23 آبان1388 |

 

20

سلام دوستای نازنینم چطورید خوبید

نمیدونم چرا نسبت به مامان همسری انقدر بد بین شدم یک جورایی بدم میاد ازش دیشب شوشو اومد دنبالم که بریم خونه رو تمیز کنیم که مبلا رو اوردن تمیز باشه

توی راه گفت مامانم گفته منم میام کمکتون کنم منم تا اینو شنیدم نمیدونم چرا خوشم نیومد گفتم نه نمیخواد کاری نیست بقیشو خودمون هم میتونیم خلاصه که ساز مخالف زدم و شوشو هم گفت حالا یکدفعه گفته من نمیتونم بگم نیاد منم هی گفتم نه دیدم فایده نداره دیگه ساکت موندم تا رسیدیم دمه خونشون مامانه شوشو اومد ولییییییییییییی من خیلییییییی سرد برخورد کردم نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم خوب برخورد کنم

رفتیم تو یکذره گذشت دیگه دیدم بده خوب اینجوری یخم باز شد مامان شوشو موقع بردن کارتنها به شوشو گفته بود اگه مزاحمم منو برسون خونه خودم وقتی شنیدم خجالت کشیدم

چرا اینجوری کردممممممممممم هنر نیست که ادم وقتی از چیزی خوشش نیاد هی ناراحت باشه  هننر اینه که بتونیم با همه ارتباط خوبی داشته باشیم ولی نمیدونم چرا اینجوری کردم

دیگه خونه رو تمیز کردیم و فرشهارو انداختیم پرده هم چون چهارپایه نداشتیم نشد

۵ شنبه مبلاو تخت و بوفه رو  میارن و دیگه تقریبا تموم میشه 

بعدشم رفتیم خونه شوشواینا شام خوردیم و شوشو منو رسوند از رفتارم عذرخواهی کردم و بهش گفتم حساس و زودرنج شدم چیزی ازم به دل نگیره

امیدوارم این روزها بدون دردسر بگذره

اهااااااااا قرار شده هفته دیگه برم پاک س*ازی کنم دیگه دلو زدم به دریا یکبارم برم میک*رو  البته دقیقا نمیدونم برای میک*رو چکار میکنه ولی گفت اگه اینکارو کنی صورتت خیلی شفاف میشه و برای ارایشه عروسی خیلی خوبه حالا خدا میدونه

پ.ن. پدربزرگم حالش بد شده بابام امروز اودنشون تهراننننننننن فقط برامون دعا کنید خواهش میکنم

چهارشنبه 20 آبان1388 |

 

فقط 3 هفته

فقط و فقط سه هفتههههههههه مونده

یعنی سه هفته دیگه من الان تویییییی ارایشگاهمم؟ وای حتما دلم شور میزنه که چه جوری میشم داریم با ارایشگره چک و چونه میزنیم که چه ارایشی بهم بیاد وایییییییی چقدر عالی دارم کم کم کنار میام البته امیدوارم

دیروز بابا از ط ا ل قون برگشت و گفت بابا بزرگم حالش بهم میخوره هیییییییی واییییییییی یکدفعه دلم ریخت همه به هم نگاه کردیم شوشو هم پیشمون بودددددددد خیلی نگران شدم

بابا گفت خیلی ضعیف شده و رنگ و رویی نمونده براش هر کاری هم کرده نیومدن تهراننن خیلی دلم شور میزنه برامون دعا کنید

دیروز اومدن گازو نصب کردن و از اونجایی که توی ای*ران همه چیز درسته و همه چیزو سالم تحویل میدن اینم نمیدونم چیه فرش خراب بود و هفته دیگه میاد خییلههههه ها نزدیکه ۶۰۰ بدی گاز بگیری تازه یک جاش ایراد هم داشته باشه هر کدومم که میان برای نصب یک ۱۰ تومنی باید بدی

دیگه خبری نیست فعلا

دوشنبه 18 آبان1388 |

 
Blog Skin