|
بلهههههههه دوستای گلم شمارش معکوس شروع شده
این هفته اخرین هفته نامزدیمون هست و از هفته های بعد زندگی مشترکمون شروع میشه انشا...
نمیدونم این بلاگفا چش شده بود از صبح قاطی کرده
اگه فکر میکنن خاله پ ری اومدنننننن سخت در اشتباهین
خب از کارهای این دو روز بگم ۵ شنبه رفتم رنگ کردم فکر کنم قهوایی شده ولی توی نور خیلی روشن میشه میخوام یکی دو روز نشورم البته دیروز فقط یکبار نرم کننده زدم توی ارایشگاه دیدم یک جور بدی شدم انگار زودی زنگ زدممم به شوشو که من خیلی موهام روشن شدهو اینا شوشو هم داشت میرفت خونه ولی خیلی سریع خودشو رسوند به من و گفت خوب شدی ولی خودم فکر میکنم ان ش رلی شدم نمیدوم والاااااااااا
بعدش من رفتم خونه و ناهار خوردمو بابا اینا هم اماده شدن که برن یک سری کارت بدن منو دادشی هم اماده رفتن برای خرید کت و شلوار با شوشو شدیم ساعت فکر کنم ۴.۳۰ رسیدیم و هر چی گشتیم چیز مناسبی پیدا نکردیم تا اینکه یکدفعه یک کت و شلوار خوشگل پیدا کردیم برای دادشی و همونو خریدددددددد خیلی نازه بعدش من خیلی گشنم شد رفتیم باقالی خوردیم و همچنان گشتیم ولییییییییی برای شوشو چیزی پیدا نکردیم فقط یک کتو شلور شوشو پوشید که خیلی ناز شد دقیقا داماد شده بود ولی سر قیمت توافق نکردو اومد بیرون هر چی گفتم بابا بگیر پولش مهم نیست قبول نکرد رفتیم سمته جم ه وری اونجا هم هیچییییییییی فقط یک پلیور برای شوشو و بابایی گرفتیم یک تونیک بافتی هم برای من بعدش رفتیم ولیع*صرر اونجا یک کت و شلوار خیلی ناز پیدا کردیم ولی به نظرم بدرد مجلس های خیلی خاص میخورد به نظرم اون یکی خیلی شک تر میکرد شوشو رو یک جورایی حسه دامادی داشت توی اون لباس
خلاصه خسته و کوفته و گشنه و سرما زده ساعت ۹.۳۰ رسیدیم خونه و چون کسی خونه نبود یکذره خرت و پرت خریدیم و سریع یک شامی درست کردیمو خوردیمممممم بعدش چایی دم کردم و شوشو رفت انقدرررررررررررر خسته بودم حال نداشتم از جام پاشم
جمعه هم رفتم حموم دوباره موهامو چک کردم تقریبا میشه گفت خرمایی شده ولی قهوایییش زیاده
خودمم نفهمیدم چه رنگی شده
زنگیدم به شوشو و بیدارش کردم البته ساعت ۱۱ خودمم خیلی خسته بودم ولی دیگه باید میخریدیم و شوشو هم ساعت ۱۲ اومدو دوباره راهی شدیم و شوشو همون مشکی رو خرید البته سرمه ایی مایل به مشکیه قرار شد دمپاشو درست کنه یک ۲۰ دقیقه ایی طول میکشید اومدیم بیرون از مغازه و گفتیم بریم توی ماشین
همینجوری داشتیم راه میرفتیم که موبایله شوشو زنگید مامانش بود فهمیدیم مامان جاری بزرگه بیمارستانهههههههههه و حالششششش خیلی بده البته یک ۱۰ روز ی هست بیمارستانه وبه کسی نگفتن نمیخواستن کسی ناراحت بشه و اینکه اگه یک وقت اتفاقی افتاد عروسی بهم بخوره ولی خب اتفاقی شد که فهمیدن
خلاصههه ما هم کلییییی حالمون گرفته شد من واقعا ناراحت شدم کلیییییی هم به شوشو غر زدم که بهتر بود همون ۱۲ اب*ان گرفته بودیم و هی گفتی الان نه نمیشه پولمون کمهههه خب الان هم کمه چه فرقی کرده اگه اتفاقی بیافته تقصیره توووووووو
شوشو رفت کت و شلورشو بگیره منم نشستم توی ماشین واقعا حالم بد شد شوشو اومد گفتم پس بریم با مامانت ملاقات خلاصه رسیدیم خونه شوشواینا ناهار خوردیمو با خواهرشوهری و مامان شوشو و شوشو رفتیم ملاقاتتتتتتتتتتت واییییییییی خیلیییییییییی حالش بده با اکسیزن زندست یعنی با دستگاه زندست جاری و برادرشوهری اومدن جاری نتونست بمونه گریه کرد رفت منم دنبالش رفتم و دلداریش دادم ولی خودمم باهاش گریه کردم واقعا دیدنش توی تخت با اون حالتتتت 
جاری گفت رفته بودن لباس بگیرن برای عروسی که زنگ زدن و گفتن حاله مامانش بد شده و اوردنش بیمارستان گفت نمیخواستیم براتون تلخ بشه این روزا
بابای شوشو و برادرشوهر وسطی هم اومدن
خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم خونه شوشواینا جاری اینا یکذره نشستن بعدش رفتن بعدش مامان شوشو گفت برادرشوهری بزرگه گفته کارتا رو پخش کنید و این دخترم گناه داره وسایلش چیدست اگه اتفاقی افتاد عروسی رو بگیرین
اونجا بود که فهمیدم هنوززززززز تعداد مهمونهاشون معلوم نیست هنوز هیچ کارتی ننوشتن ای خداااااااااااااااا دنیا روی سرم خراب شد انقدر بی خیال البته خیلی گرفتار بودن
عموی شوشو که قرار بود شیرنی هارو برامون بگیره با کارگرش دعواش میشه کارگره هم میزنه عموه رو ناقص میکنه یعنی مهرهای کمرش شکسته و یکشنبه عمل داره اینجاست که میگن هر دو از این باغ بری میرسیدددددددددددددد چون عموی بزرگشون هم بوده همش درگیره کارهاش بودن مهمون هم داشتن
خلاصه که کلییییییییی بهم ریختم از طرفی نگرانم غذا هستم نگرانه تعداد مهمونها وای
اهااااااا صحبت تعداد مهمونها شد از من پرسیدن گفتم ۱۶۳ گفتنننننن وای چه زیاد دیدم اینجوریه به مامان شوشو گفتم من به شوشو خیلی گفتم که بهتره در مورد تعداد مهمونهای صحبت باید بشه و ما هم بدونیم چقدر باید بگیم حتی موقعه کارت گرفتن هم گفتم وقتی تعداد رو نمیدونی کارت رو چه جوری سفارش میدی که به حرفم گوش نکرد گفت ماله ما کمهههه اونم گفت نه بابا مهم نیست
خیلی حالم گرفته بود واقعا شام خوردیمو برادرشوهری وسطی رو رسوندیم یکذره در مورد عروسی صحبت کردیم گفتم همه از عروسو دامادتوقع دارن شماها مواظب مراسم باشین غذا کم نیاداونم گفت که میدونم چی میگین هر کی یک چیزی میگه ولی هر کی هر چی گفت شماها بگین باشه ولی کار خودتونو انجا بدین
بعدش صحبت سر برادرشوهری کوچیکه شد که میخواد م *ش* ر*و *ب بیاره سالن ولی من گفتم چون یک جای دولتی اینکارو نکنین خیلییییییییییی بد میشه و برخورد بدی میکنن نمیدونم چرا نمیفهمههههههه حالا اونجاا ننخورین چی میشه بعدش بخورین برادرشوهری وسطی هم گفت اون نیاره هیچ کس نمیاره ای خدااااااااااااااااا خداروشکر فامیلهای من اهلش نیستن اگرم باشن حداقل رعایت میکنن
خلاصه که کلیییییییی اعصابم خورد شده بعدش رفتیم کارته دوستمو دادیم توی راه خییلللللللللی با شوشو حرف زدم در مورد غذا مهمونا اونم کلی دلداریم داد خدایا خودت کمکمون کن
ظهر میرم برای می*کرو
دعا کنید براموننننننننن |